تبليغاتX

ولایت نور

شهادت امام جواد عليه السلام
امامت شط جارى نور است در بستر حيات . امتداد هدايت الهى است در زمين . چراغى كه از فراز آسمان اويخته است و ادميان در پرتو تابش ان به سمت سراپرده قدس گام مى سپرند. تاريخ حيات عقلى و عملى شيعه اكنده از حضور خردمندانه و آسمانى امت در ساحت نورانى امامت است . امام ، صراطى است كه ادميان را از هوت خشك زندگى ، به وادى سبز بندگى مى كشاند. تكامل در گرو اقتدا به نور است . بشريت اگر به امام ايمان بياورد از قفس خسارت رها مى شود و در هوايى بيكران عبادت بال مى گشايد.
انديشه امامت در تاريخ شيعه ، در زمينه هاى گوناگون عرفانى ، فكرى ، فلسفى و سياسى تجلى يافته است .
و بررسى تاريخ زندگى پيشوايان و امامان كتابى است گشاده فراروى مشتاق هدايت . اگر تكرار وقايع و رويدادهاى تاريخى ممكن نباشد، اموختن از تاريخ ممكن است . تاريخ زندگى امامان معصوم پنجره اى است كه به سمت حقيقت و نور باز مى شود. باشد كه اين مختصر از ملالت بكاهد و بر درايت بيفزايد.
حضرت امام محمد تقى عليه السلام در ماه مبارك رمضان سال 195 هزاده شد و در ماه ذيقعده سال 220، در بيست و پنج سالگى به شهادت رسيد. زندگى حضرتش اگر چه بر اثر شقاوت ظالمان روزگار، ديرى نپائيد. اما در ان مقطع زمان ، روشنى بخش روح و جان شيعيان بود.
قرن دوم و سوم هجرى ، برهه اى حساس و پر تلاطم در تاريخ شيعه است . شيعيان ، پس از روزگارى دشوار در مسير پر تلاطم جريانهاى فكرى و عقيدتى قرار داشتند و در برابر هجوم ظالمانه دشمنان پايدارى مى كردند از آنجا كه اراده الهى بر آن بود كه رشته امامت نگسلد، حضرت امام جواد پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام رضا عليه السلام در خردسالى به تقريب در هشت سالگى زمام قافله امت را به دست گرفت و به امامت رسيد. حضرت امام جواد ع نخستين امام شيعه است كه در خردسالى به امامت رسيد. اين مساله - بر اثر طعن مخالفان و توطئه ظالمان - مايه حيرت و سرگردانى برخى از شيعيان بود. آنان كه از دسترسى به ساحت حضور امام محروم بودند، با تنش و اضطراب فكرى مواجه شدند. اما بر اثر خردگرايى شيعه و ايمان ژرف به مفهوم سترك امامت اندك اندك از حجم ابرهاى تيره ترديد و تزلزل كاسته شد.
ماءمون خليفه عباسى با زيركى و جسارت تمام ، بر آن شد تا از مساءله خردسالى حضرت ، بهانه اى براى درهم ريختن نظام تفكر شيعه بيابد و شكست خويش را در مبارزه با حضرت امام رضا عليه السلام جبران سازد. او كه براى تيره ساختن چهره روشن امام رضا عليه السلام در ابعاد علمى ، سياسى و... توفيقى نيافته بود، اينك در پى يافتن راه براى محو كرامت و قداست مقام حضرت امام جواد عليه السلام به نيرنك هاى تازه اى دست مى يازيد.
ماءمون براى آگاهى يافتن از حركتها و تلاش هاى حضرت در رهبرى امت ، دخترش را به اجبار به همسرى حضرت در آورد، تا شايد از اين راه خدشه اى در كيان امامت بيفكند و بر مراقبت و اطلاع خود از روابط و فعاليت هاى حضرت بيفزايد. البته اين ازدواج تحميلى - كه بنابر تاءئيد برخى نصوص تاريخى ، در زمان حيات حضرت امام رضا عليه السلام نيز از آن سخن رفته بود، گونه اى نيرنگ براى پوشاندن جنايت مامون نسبت به امام رضا عليه السلام و اظهار ارادت منافقانه به مقام رفيع امامت محسوب مى گرديد.
توطئه ديگرى كه مامون به زعم باطل خود براى اهانت به حريم عصمت امام بكار گرفت ، تشويق و ترغيب عالمان و دانشمندان روزگار به بحث و جدل علمى با حضرت بود، تا خرد سالى امام مانع پاسخ درست و جامع شود و در كار روش ‍ اعتقاد شيعيان به امام شكستى وارد شود.
ماءمون كه بارها، علم و معرفت ربانى حضرت امام رضا عليه السلام را در مجالس ‍ بحث و مناظره دريافته بود اينبار گمان مى برد كه شايد امام جواد عليه السلام در پاسخ مسائل علمى فرومانده و مردم از گرد وجود آسمانى آن حضرت پراكنده شوند. اما تمامى بحث ها و مناظره هاى علمى عاقبت به برترى و درخشش مقام سترك امام عليه السلام پايان مى گرفت . در روايت هاى تاريخى برخى از اين مناظره ها به تفصيل نقل شده است يحيى بن اكثم كه در آن روزگار از بزرگان و متفكران بود در مجلسى خواست تا پرسشى طرح كند كه امام از پاسخ گفتن به آن درماند. از امام پرسيد: فدايت گردم آيا رخصت مى دهى سؤ الى كنم ؟ حضرت فرمود: آنچه مى خواهى بپرس يحيى گفت : درباره كسى كه در احرام باشد و شكارى را بكشد چه نظرى داريد؟ امام فرمود: آيا شكار كننده هنگام شكار داخل حرم بود يا خارج حرم ؟ آگاه بود يا جاهل ؟ به عمد آن را كشت يا به سهو؟ آزاد بود يا بنده ؟ صغير بود يا كبير؟ آغازكننده به قتل بود يا در مقام دفاع ، شكار از پرندگان بود؟ يا غير پرنده يحيى بن اكثم شگفت زده شد، و چندان در چهره اش ناتوانى ديده مى شد كه اهل مجلس همه بدان پى بردند. به هر حال ، دسيسه دشمنان كارگر نيفتاده و بيش از پيش بر جلالت ، حضرت افزوده گشت .
بديهى است كه مساله اعجازآميز خردسالى امام ، مبتنى بر بنيادهاى پوشيده و غيبى جهان است . آن كس كه بتواند در چنين سن و سالى رهبرى قومى را - كه در سرزمين هاى دور و نزديك گسترده بودند - عهده دار شود و در برابر تهاجم انبوه دشمنان از جاى نلغزد و پايدار بماند، هاله اى از الهام غيبى را بر گرد وجود خويش دارد اين بود كه شيعيان به وجود حضرتش دلگرم مى شدند و در طريق حق جويى و عدالت طلبى گام مى زدند.
آخرين سال زندگى حضرت ، مصادف با حكومت معتصم عباسى برادر مامون بود . معتصم بر خلاف برادرش به آزار آشكار حضرت پرداخت و سعى در خاموش كردن فروغ زندگى امام عليه السلام نمود.
درباره شهادت حضرت امام جواد عليه السلام روايت هاى گوناگونى وجود دارد. اما آنچه از تفحص متون روايى برمى آيد اين است كه آن حضرت بدست همسرش ام افضل دختر مامون و به نيرنگ و فرمان معتصم عباسى مسموم گشت و به شهادت رسيد.
مرحوم علامه محمد حسين مظفر آورده كه ، خليفه ، علما را گرد مى آورد تا با آن حضرت بحث و مناظره نمايند، به اين گمان كه در او لغزشى بيابد و از مقام و منزلت او بكاهد. يك بار نامه هايى را جعل كرد كه مردم را به بيعت آن حضرت فرامى خواند، تا بهانه اى براى هتك حريم امامت باشد، اما اين توطئه ها عاقبتى جز افزونى مرتبت امام عليه السلام در پى نداشت . از اين رو كينه و خشم معتصم افزونى گرفت . يك بار او را به زندان افكند و زمانى كه تصميم به قتل آن حضرت گرفت او را از زندان آزاد كرد و همسر آن حضرت - دختر مامون - را وادار كرد تا حضرت را با زهر به شهادت برساند. پس از شهادت حضرت ، شيعيان اطراف خانه او اجتماع كردند و چون معتصم در صدد بود كه آنان را از تشييع پيكر آن حضرت باز دارد با شمشيرهاى آخته ، براى پايدارى تا پاى مرگ هم پيمان شدند.
نكته اى كه ذكر آن شايسته است ، اين است كه دوران زندگى حضرت امام جواد عليه السلام و نيز دوران حيات امام هادى عليه السلام و مام عسكرى عليه السلام ، دوره حفظ و حراست از كيان رفيع و منبع امامت و استمرار بخشيدن به خط سرخ ولايت بود. مرحله اى بسيار حساس در تاريخ شيعه ، كه خود زمينه اى براى امامت حضرت مهدى (عج ) و تداوم انديشه شيعى در تفكر مهدويت و غيبت ، بشمار ميرود.
برخى نا اگاهان ، گمان مى برند كه اگر در متون روايى ، روايت هاى فقهى و... از، امام جواد عليه السلام كمتر يافت مى شود، نشانه تفاوت شان و مرتبت ان حضرت با امام صادق عليه السلام است .
بى خبر از اينكه ، رسالت دشوار امام جواد عليه السلام و دو امام پس از او حافظ تداوم انديشه شيعى است .
اينك انچه از وارى دوازده قرن پس از شهادت امام عليه السلام ، به دست ما رسيده ، خون ملتهبى است كه در رگهاى پيكر پر صلابت انديشه شيعى مى جوشد و اخگرى فروزان است كه در جان مشتاقان حقيقت دين نشسته است . آيا كدام كس است كه امروز - در تلاطم ژرفناى انديشه و عمل - خود را از فيض جارى حضور امام بى نياز بداند و اگر هست ، ذهن و جانش ، اواره كوچه هاى تشويق و ملالت نباشد.



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:20 توسط ::ناصر آسیابانی::


 

 

آيا آيه 5 سوره «سجده» دلالت بر مشروع بودن مسلك بهائيان دارد؟

 


جواب: در آيه فوق مى خوانيم: «خداوند امور اين جهان را از مقام قرب خود به سوى زمين تدبير مى كند» (يُدَبِّرُ الأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الأَرْضِ).
و به تعبير ديگر، خداوند تمام عالم هستى را از آسمان گرفته تا زمين، زير پوشش تدبير خود قرار داده است، و جز او مدبرى در اين جهان وجود ندارد.
سپس مى افزايد: «تدبير امور در روزى كه مقدار آن هزار سال از سالهائى است كه شما مى شماريد، به سوى او باز مى گردد» (ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْم كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَة مِمّا تَعُدُّونَ).
بعضى از پيروان مسلك هاى ساختگى در عصر ما براى توجيه مسلك خود، آيه فوق را دستاويز قرار داده و با اشتباه كارى و مغالطه، خواسته اند آن را بر منظور خود تطبيق كنند، و اتفاقاً وقتى انسان با غالب مبلغين آنها روبرو مى شود، از جمله دلائلى كه فوراً به آن متشبث مى شوند همين آيه «يُدَبِّرُ الأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الأَرْضِ...» مى باشد، آنها مى گويند:
منظور از «امر» در اين آيه «دين و مذهب» است و «تدبير» به معنى فرستادن دين و «عروج» به معنى برداشتن و نسخ دين است! و روى اين حساب هر مذهبى بيش از هزار سال نمى تواند عمر كند و بايد جاى خود را به مذهب ديگر بسپارد، و به اين ترتيب مى گويند: ما قرآن را قبول داريم، اما مطابق همين قرآن پس از گذشتن هزار سال، مذهب ديگر خواهد آمد!!
اكنون مى خواهيم به عنوان يك فرد بى طرف آيه مزبور را درست بررسى و تجزيه و تحليل كنيم، ببينيم آيا ارتباطى به آنچه آنها مدعى هستند دارد يا نه؟ بگذريم از اين كه: اين معنى به قدرى از مفهوم آيه دور است كه به فكر هيچ خواننده خالى الذهنى نمى آيد.
پس از دقت مى بينيم تطبيق آيه بر آنچه آنها مى گويند نه تنها با مفهوم آيه سازگار نيست بلكه از جهات بسيارى اشكال واضح دارد:
1 ـ كلمه «امر» را به معنى «دين و مذهب» گرفتن، نه تنها دليلى ندارد، بلكه آيات ديگر قرآن آن را نفى مى كند، زيرا در آيات ديگرى «امر» به معنى «فرمان آفرينش» استعمال شده است مانند: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ: «جز اين نيست كه امر او اين است، كه هر گاه چيزى را اراده كند، مى گويد موجود باش!، فوراً موجود مى شود».(1)
در اين آيه و آيات ديگرى مانند آيه 50 سوره «قمر»، و 27 سوره «مؤمنون»، و 54 سوره «اعراف»، و 32 سوره «ابراهيم»، و 12 سوره «نحل»، و 25 سوره «روم»، و آيه 12 سوره «جاثيه»، و بسيارى آيات ديگر «امر» به همين معنى «امر تكوينى» استعمال شده، نه به معنى تشريع دين و مذهب.
اساساً هر جا سخن از آسمان و زمين و آفرينش و خلقت و مانند اينها است «امر» به همين معنى است (دقت كنيد).
2 ـ كلمه «تدبير» نيز در مورد خلقت، آفرينش و سامان بخشيدن به وضع جهان هستى به كار مى رود، نه به معنى نازل گردانيدن مذهب، لذا مى بينيم در آيات ديگر قرآن (آيات يكديگر را تفسير مى كنند) در مورد دين و مذهب  هرگز كلمه «تدبير» به كار نرفته، بلكه كلمه «تشريع» يا «تنزيل» يا «انزال» به كار رفته است، مانند:
شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصّى بِهِ نُوحاً: «سرآغاز شريعت از چيزى بود كه به نوح توصيه كرد».(2)
وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ: «كسى كه به آنچه خدا نازل كرده حكم نكند كافر است».(3)
نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ: «قرآن را به حق بر تو نازل كرد، كه تصديق كننده كتب آسمانى قبل است».(4)
3 ـ آيات قبل و بعدِ «آيه مورد بحث» مربوط به خلقت و آفرينش جهان است، نه مربوط به تشريع اديان، زيرا در آيه «قبل» گفتگو از آفرينش آسمان و زمين در شش روز (و به عبارت ديگر شش دوران) بود، و در آيات «بعد» سخن از آفرينش انسان است.
ناگفته پيدا است: تناسب آيات، ايجاب مى كند، اين آيه هم كه در وسط آيات «خلقت» واقع شده مربوط به مسأله خلقت و تدبير امر آفرينش باشد.
لذا اگر كتب تفسير را كه صدها سال قبل نوشته شده، مطالعه كنيم مى بينيم با اين كه: در تفسير اين آيه، احتمالات گوناگونى داده اند، هيچ كس احتمال نداده كه آيه مربوط به تشريع اديان بوده باشد. مثلاً در تفسير «مجمع البيان» كه از مشهورترين تفاسير اسلامى است و مؤلف آن در قرن ششم هجرى مى زيسته با اين كه، اقوال مختلفى در تفسير آيه فوق ذكر شده از احدى از دانشمندان اسلام قولى دائر بر اين كه: آيه مربوط به تشريع اديان است نقل نكرده است.
4 ـ كلمه «عروج» به معنى «صعود كردن و بالا رفتن» است، نه به معنى نسخ اديان و زائل شدن، و در هيچ جاى قرآن «عروج» به معنى «نسخ» ديده نمى شود (اين كلمه در پنج آيه از قرآن ذكر شده و در هيچ مورد به اين معنى نيست) بلكه در مورد اديان، همان كلمه «نسخ» يا «تبديل» و امثال آن به كار مى رود.
اساساً اديان و كتب آسمانى چيزى نيستند كه مثلاً مانند ارواح بشر پس از پايان عمر، با فرشتگان به آسمان پرواز كنند، بلكه آئين هاى نسخ شده در همين زمين هستند، ولى در پاره اى از مسايل از درجه اعتبار افتاده اند، در حالى كه اصول آنها به قوت خود باقى است.
خلاصه اين كه: كلمه «عروج» علاوه بر اين كه: در هيچ جاى قرآن مجيد به معنى نسخ اديان به كار نرفته، اصولاً با مفهوم نسخ اديان، سازش ندارد، زيرا اديان منسوخه، عروجى به آسمان ندارند.
5 ـ علاوه بر همه اينها، اين معنى با واقعيت عينى ابداً تطبيق نمى كند، زيرا فاصله اديان گذشته با يكديگر در هيچ مورد، يك هزار سال نبوده است!.
مثلاً فاصله ميان ظهور حضرت «موسى»(عليه السلام) و حضرت «مسيح»(عليه السلام) بيش از 1500 سال و فاصله ميان حضرت «مسيح»(عليه السلام) و ظهور پيامبر بزرگ اسلام(صلى الله عليه وآله)كمتر از 600 سال، است!
همان طور كه ملاحظه مى كنيد، هيچ يك از اين دو، نه تنها با هزار سال كه آنها مى گويند، جور نيست بلكه فاصله زيادى دارد.
فاصله ميان ظهور «نوح»(عليه السلام) كه يكى از پيامبران «اولوا العزم» و پايه گذار آئين و شريعت خاصى است، با قهرمان بت شكن «ابراهيم»(عليه السلام) كه يكى ديگر از پيامبران صاحب شريعت است بيش از 1600 سال و فاصله «ابراهيم»(عليه السلام) با «موسى»(عليه السلام) را كمتر از 500 سال نوشته اند.
از اين موضوع، چنين نتيجه مى گيريم كه: حتى به عنوان يك نمونه، فاصله يكى از مذاهب و اديان گذشته، با آئين بعد از خود، هزار سال نبوده است، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!
6 ـ از همه اينها كه بگذريم دعوى «سيّد على محمّد باب» كه اين همه توجيهات ناروا را به خاطر او متحمل شده اند، با اين حساب ابداً نمى سازد، زيرا به اعتراف خود آنها تولدش در سال 1235 و شروع ادعايش در سال 1260 هجرى قمرى بود و با توجه به اين كه: شروع دعوت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) 13 سال پيش از هجرت بوده فاصله ميان اين دو 1273 سال مى شود يعنى «273» سال اضافه دارد! اما با چه نقشه اى مى توان اين «273» را ناديده گرفت و چگونه اين عدد بزرگ را پنهان كرد؟ بايد از خودشان پرسيد!.
7 ـ وانگهى فرض كنيد، تمام اين شش ايراد را كنار بگذاريم، و از اين تجزيه و تحليل هاى روشن، صرف نظر نمائيم، و خرد را به داورى طلبيم، فرض كنيد: ما به جاى قرآن مى خواستيم تكليف آيندگان را در برابر مدعيان تازه نبوت، روشن سازيم، و بگوئيم: «بعد از گذشتن هزار سال در انتظار پيامبر تازه اى باشيد» آيا راهش اين بود كه به صورتى كه در آيه مزبور ذكر شده، مطلب را بگوئيم كه تا دوازده، سيزده قرن احدى از دانشمندان و غير دانشمندان، كمترين اطلاعى از معنى آيه پيدا نكنند، و بعد از گذشتن 1273 سال عده اى به عنوان يك «كشف جديد» كه آن نيز تنها مورد قبول خودشان است نه ديگران، از آن پرده بر دارند؟
آيا عاقلانه تر نبود به جاى اين جمله گفته شود: «به شما بشارت مى دهم كه بعد از هزار سال پيامبرى به اين نام ظهور خواهد كرد» چنان كه عيسى(عليه السلام) درباره پيامبر اسلام گفته: «وَ مُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ».(5)
به هر حال، شايد اين مسأله تا اين حد نياز به بحث نداشت، ولى براى روشن ساختن نسل جوان مسلمان، نسبت به دام هائى كه استعمار جهانى تهيه ديده، و مسلك هائى كه براى تضعيف جبهه اسلام ساخته، و پرداخته، چاره اى جز اين نداشتيم تا گوشه اى از منطق آنها را بدانند و بقيه را خود حساب كنند. (6)
 

 

1 ـ يس، آيه 82.
2 ـ شورى، آيه 13.
3 ـ مائده، آيه 44.
4 ـ آل عمران، آيه 3.
5 ـ صف، آيه 6.

6-تفسير نمونه، جلد 17، صفحه 131.

 

برگرفته از سایت آیت الله مکارم شیرازی

 

سایت بزرگ کشف الیقین( پایگاه نقد ادیان و فرق گمراه)

 

تالار گفتمان سایت کشف الیقین




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:0 توسط ::ناصر آسیابانی::


به نام خدا

اسحاق، فرزند مذبوح؟؟؟؟!!!! ابراهیم( علیهما سلام)

به نص صریح کتاب آسمانی ما مسلمانان( قرآن) حضرت ابراهیم علیه سلام به امر الهی فرزند خویش حضرت اسماعیل علیه سلام را در راه خدا قربانی کرد. اما در کتاب مقدس این موضوع به شکل دیگری بیان شده است:
در سِفر «پیدایش» می خوانیم:« بعد از این ایام که خدا ابراهیم(ع) را امتحان کرد،به او گفت: ای ابراهیم! عرض کرد: لبیک. گفت: اکنون پسر خود را که یگانه فرزند توست و او را دوست می داری، یعنی« اسحاق» را بردار و به زمین موریا برو و او را در آنجا بر یکی از کوه هایی که به تو نشان می دهم به عنوان هدیه سوختنی، قربانی کن».(1)
در ای متن از کتاب مقدس مسیحیان و یهودیان، که مربوط به جریان ذبح کردن یکی از فرزندان حضرت ابراهیم علیه سلام به دست اوست،پس از عبارت« یگانه فرزند» عبارت « یعنی اسحاق» قرار دارد. اظهر من الشمس است که عبارت الحاقی« یعنی اسحاق» بعد ها به متن کتاب مقدس اضافه شده است تا با این کار مسیحیت را دین خاتم معرفی کنند.زیرا عبارت صریح عهد عتیق وعده تولد اسحاق را 13 سال بعد از تولد اسماعیل می داند.(2). یعنی اینکه حضرت اسماعیل تا 14 سالگی تنها فرزند حضرت ابراهیم بوده است.( دقت شود)
یهودیان و مسیحیان اعتقاد دارند که پیامبر موعود باید از نسل حضرت اسحاق باشد و از سویی دیگر شخص موعود باید از نسل شخص مذبوح باشد. و این موضوع که حضرت عیسی علیه سلام از نسل حضرت اسحاق است مسیحیان را بر آن داشته است که این چنین تحریف آشکاری را در متن کتاب مقدس ایجاد کنند تا بنای پوشالین اعتقادات خود را حفظ کنند و اگر این تحریف را ایجاد نمی کردند که شخص مذبوح حضرت اسحاق است زیر بنای تمام اعتقادات مسیحیت کنونی فرو می ریخت.اما فراموش کرده اند که با این کار نیز نتوانسته اند ازبطلان دین کنونی و سراسر شرک خود جلوگیری کنند. زیرا در جایی دیگر از کتب مقدس به صراحت اشاره شده است که فرزند ارشد حضرت ابراهیم که شخص مذبوح نیز می باشد حضرت اسماعیل علیه سلام بوده است و چون پیامبر موعود از نسل شخص مذبوح است خاتمیت حضرت عیسی رد می شود.همان طور که می دانیم پیامبر عظیم الشان اسلام حضرت محمد( صلی الله علیه و آله) از نسل حضرت اسماعیل علیه سلام می باشد و خاتمیت پیامبر اسلام و بطلان دین کنونی و سر تا پا شرک مسیحیت نیز از این راه اثبات می شود.

پی نوشت:
1)پیدایش،1:22
2)همان،25:17 و 1:18



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:29 توسط ::ناصر آسیابانی::


بی ارزش بودن عقل در مسلک صوفیه
به نام خدا
****
جلال الدین محمد بلخی(مولوی) شاعر شهیر ایران که یکی از اکابر صوفیه نیز می باشد، شعری دارد راجع به تقابل عشق و عقل. می گوید:

پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود

گر کسی از عقل با تمکین بدی
فخر رازی راز دار دین بدی
**********
مرحوم میرداماد( از فلاسفه بزرگ تشیع در عهد صفوی) که به معلم ثالث نیز معروف است در نقد شعر فوق، شعری سروده است. می گوید:

ای که گفتی پای چوبین شد، دلیل
ورنه، بودی فخر رازی بی دلیل

فهم ناکرده میان « عقل» و «وهم»
طعنه بر برهان مزن ای کج بفهم!

هست در تحقیق،برهان اوستاد
داده خاک خرمن شبهت بباد

در کتاب حق« اولو الالباب» بین
وان تدبر را که کرده آفرین

ز آهن تثبیت فیاض مبین
پای استدلال کردم آهنین
****
سید قطب( از دیگر اکابر صوفیه) می گوید: چون این ابیات را در پشت کتاب قبسات دیدم غیرتم به هیجان آمد! و در جواب آن گفتم:

بشنوید ای سالکان از من جواب
کان بود در نهج حق فصل الخطاب

ای که طعنه می زنی بر مولوی
ای که محرومی ز فیض مثنوی

گر تو فهم مثنوی می داشتی
کی زبان طعنه می افراشتی

گرچه سستیهای استدلال عقل
مولوی در مثنوی کرده است نقل

لیک مقصودش نبوده عقل کل
زانکه او هادیست در کل سبل

بلکه قصدش عقل جزیی فلسفی است
زانکه آن بی نور حسن یوسفی است
********
آیت الله مکارم(دامت برکاته) در جواب این شعر سید قطب و در نتیجه در دفاع از شعر میرداماد در رد شعر مولوی می فرمایند:

سالکا! این نکته را می دار گوش
از کلام غیر حق چشمت بپوش!

گر که هستی سالک راه صواب
اندکی آهسته تر، کم کن شتاب

سالک آن نبود که بر مردان حق
می زند از روی « غیرت» طعن و دق

جوشش غیرت لجاج است و عناد
این لجاجت بر کسی سودی نداد

سالک آن نبود که بی چون و چرا
می شود با هر صدایی هم صدا

زنگ خود بینی ز قلبت دور کن
چشم دل از حرف حق پر نور کن

لوح دل را از تعصب پاک کن
جامه تقلید بر تن چاک کن

حق اگر خواهی بسان آفتاب
بشنو از قرآن که شد فصل الخطاب

« عقل» را بستوده در قرآن بسی
حق« تدبر» خواسته از هر کسی

حق نموده مدح« برهان» بی شمار
« صدق» را دانسته بر آن استوار

نیست در قرآن سخن از « عقل کل»
نی سخن از « هادی کل سبل»

او « اولواالا لباب » را شرح و بیان
کرده، خواهی سوره عمران بخوان

بشنو این گفتار می ترس از خدا
تا نبندی بر خدایت افترا
***************************************
شرح بیان پاسخ های شعری متن بالا بدین صورت است که جماعت صوفی مسلک نعمت عقل را در رسیدن به خدا و در کل در طول زندگی بی چیز دانسته و فقط بر نعمت عشق و حس پای بندند. همان طور که در اشعار مولوی و سید قطب مشهود است. اما در دین اسلام برای رسیدن به حق به استفاده از هر دو اشاره شده است، چنانچه در اشعار مرحوم میرداماد و آیت الله مکارم شیرازی مشهود است.
حال قضاوت با خوانندگان



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:27 توسط ::ناصر آسیابانی::